عالیترین حماسه منظوم کائنات
تفسیر ناب سوره تکویر ونازعات
بتهای کعبه بار دگر صف کشیده اند
از فتنه غریب هبل تا فریب لات...
یا رود رود داغ ترا گریه می کنم
یا واحه واحه ... می روم از نیل تا فرات...
اینک به پاس یاری آن بیکران سرخ
ای نخلهای ماریه قد قامت الصلات
یک عالمه زخمـ نامرتّب دارمـ
در مجلس روضه نیستمـ ... تب دارمـ
از غربت این دسته دلمـ می گیرد
یک گریه ی دزدکی سر شب دارمـ ...
می آمد و جان پاک در مشتش بود
تسبیح و ثنای حق سرانگشتش بود
دیدیم چو می رفت به معراج صفا
صد خنجر کین نشسته بر پشتش بود
چشم بگشا کربلایی دیگر است
شهر در تسخیر آل حیدر است
هر کجا بینی نوای خاک و خون
ناله ی انا الیه راجعون
بیرق اینجا باز پرپر می شود
حال اینجا حال دیگر می شود
سینه دارم شرحه شرحه از فراق
کیست گوید شرح درد اشتیاق
درد انسان غربت و تنهایی است
شور امشب شورعاشورایست
عرصه قربانگاه مردان خداست
مرز اینجا مرز کبر و کبریاست
عشق اینجا جان فشانی می کند
زخم هم شیرین زبانی می کند
مرگ گاهی برتر از جان می شود
کفر گاهی شکل ایمان می شود
عشق چون در دل تبلور می کند
هر یزیدی را غمش ُحر می کند
ماه در ظلمت لبالب می شود
چشم وقتی چشم زینب می شود
اوج نه آماج احساس است این
دست و دلبازی عباس است این
صحبت شمشیر و آب و مشک نیست
صحبت اشک است اما اشک نیست
صحبت آشوب و رنگ و ننگ نیست
صحبت جنگ است اما جنگ نیست
عشقبازی حسین و کربلاست
عشقبازی خدایی با خداست
عشق یعنی بی سر و سوداییت
عشق یعنی حالت تنهاییت
نوح دریا دید و در کشتی نشست
عشق اما دل به دریا دادن است
عقل کشتی را به دریا می زند
عشق مجنون را به صحرا می زند
مرد باید بود تا تدبیر کرد
خواب ابراهیم را تعبیر کرد
نیست اسماعیل قربانی دوست
آنکه سر داده به عشق اوست ، اوست
اینکه جان را سوی جانان می برد
آنکه این سر را به سامان می برد
عشق یا چیزی شبیه مستی است
نیستی در عشق عین هستی است
دین یعنی سر به روی شانه دِین
خوش ادا کردی تو دینت را حسین
آقا سلام تشنگیت را به من بده یعنی کبوترانه مرا پر زدن بده لبریزم از تباهی بی تو نفس شدن آزادگی یک جسد بی کفن بده خورشید می شوم به تو اما نمی رسم ............................................ این بیت داغ سوم عشق است یا حسین خون درد سرخ مردم عشق است یا حسین تا جاری است نام تو بر قلب روزگار در سینه ها تراکم عشق است یا حسین دریای غیرتی و تو مولای آب را لب تشنگی تلاطم عشق است یا حسین اینجا تمام قافیه ها تشنه می شوند
/ این جاده بین الحرمین / / شعر است لطفاَ بی / / وضو وارد نشوید / سروی سهی به قامت تاریخ خم …..نشو بعد از تو آه خون خدا تشنه می شود امشب گلوی آب تو را خشک ….. خوب من فردا تمام دشت تو را تشنه می شود تا ناله می شود عطش خیمه های خون دستان سبز از تو جدا تشنه می شود بعد از تو آه ساقی دریا ، علی سرخ هرکس که گفت کرب وبلا تشنه می شود
مولای آبهای جهان تشنه ام ببین امشب کبوترانه تو را پر زدم همین
بخوانید غزل مثنوی را در آرین شعر
خواب دیـدم دیشب آن گودال بی پایاب را
در خودش جا داده بود آن ماه عالمتاب را
خواب دیدم آسمانی سرخ و بی خورشید و سرد
چــشـمهـایی را کـه مـی پـرسـیـد سـمـت آب را
خواب دیـدم تلّ خـــاکی و زنـی تنـها بر آن
خیره در گودال خون میدید نوری ناب را
خواب دیدم نور را بر نیزهها، سرخ و نجیب
یــک جمــاعت کودک سر گشته و بیتاب را
خواب دیــدم آتــشــی وحــشی به جان خیمـه زد
سـوخـت رویـای مرا و پـاره کرد آن خـواب را
بالشم تر بود ... نم می زد میان صورتم
می شنیدم شیهه های اسب بی ارباب را
سخت میلرزیدم از تصویر آن گودال سرخ
لحظه لـحظه خواب دیدم مرگ آن مهتاب را
چک چک از سرنیزهها و اسبها خون می چکید
آســـمــان می دیــد رقــــص نــور در مــرداب را
ســرد میشد شعــلهها و باز می ماندم به جا
مینوشتم نینوا را ... قصه ی آن خـواب را
خواب بیتعبیرخورشید و غزل در قتلـگاه
شعر میکردم به یادش خون اسطرلاب را
هیچ رملی نیست تا معنا کند خواب مرا
ظهر فردا می کنی معنا برایم خواب را
بر بی کسی آینه ها، آه گواه است
صد بغض در این خنده ی کوتاه گواه است
امسال به تقویم ِغزل سال غریبی ست
پاییزترین چهره ی دیماه گواه است
تا مرثیه ی آینه ها می رود این راه
یک قافله اندوه در این راه گواه است
این رایحه ی سیب که پیچیده در این دشت
بر پاره ترین سیب گلوگاه گواه است
تأویل غریبانه ترین تشنگی ِآب
یوسف تر ازاندوه، دراین چاه گواه است
بر تیره ترین روز خدا در شب ِگودال...
تابیدن ِ«سرنیزه ترین ماه» گواه است.
در پیش تو عشق مشق غیرت می کرد
غیرت به شجاعتت حسادت می کرد
آن روز خدا به کربلا آمده بود
با دست بریده ی تو بیعت می کرد
***
فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه
به روایت گر صبور کربلا:
بخوان چکامۀ خون را زبان به کام نگیر
بخوان اگر چه ببارند بر سرت شمشیر
به خون نشسته نگاهت اگر صبور بزرگ،
اگر که داغ تو را کرده است یک شبه پیر
چقدر شعلۀ صبرت قشنگ می رقصد
ودرد را چه بزرگانه می کنی تحقیر
ببار خواهر غمدیده هرم آهت را
کنار پیکر خونین شیر های د لیر
بگو به گریه نشسته ست آب و آتش و خاک
بگو که آه شقایق شده ست دامنگیر
بگو فرات خجالت زده ست از رویت
بگو که پیش تو کوچک شده ست خنجر وتیر
چقدر چشم تو همرنگ لاله ها شده است
گرفته از تب آن چشم آسمان تأثیر
غزل گریستمت باز زخم جاری شد
بیا ودست دلم را به رسم لطف بگیر
بی روحی و غمگین شده ای از اوّل
ــ دین داری و بی دین شده ای ــ از اوّل
یک بار علی و بار دیگر پسرش
ای کوفه! تو « نفرین شده ای » از اوّل !
****
تاریخ ِ زمین پُر از غم و احساس است در راه ِ بشر ، وسوسه ای خــَـنــّــاس است «اما به خدا هنوز من معتقدم » آب است که سخت تشنه ی عباس است !
ماه گیسوی پریشان بلندی دارد
نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد
یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست
راه می افتد و صد قافله دل همره اوست
دل این ماه اسیر لب خورشید شده
بیشتر از همه غرق تب خورشید شده
آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد
«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»
ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت
سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت
بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود
زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت
راه افتاد کسی که دل دریا را برد
عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت
ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک
کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت
آب در دست هبل بود ولی ابراهیم
آمد از راه دوباره تبرش را برداشت
نکند این غزل تشنه به آخر نرسد
نکند آب به لب های برادر نرسد
شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد
ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد
حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند
این دو تا دست که هر درد مرا درمانند
دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد
دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد
...دشت وا می کند آغوش برای دستت
همه ی زندگی من به فدای دستت
دست می افتد و او مشک به دندان دارد
کیست این رود که هفتادودو جریان دارد
آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست
کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست
...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد
هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد
آنجا که وداع خواهری دیدن داشت
یک لحظه درنگ هم پرستیدن داشت
آنجا که گلو حسین (ع) ولب زینب (ع) بود
حقا که رگ بریده بوسیدن داشت
***
نام تو که عشق ناب دارد عباس (ع)
خاصیت آفتاب دارد عباس (ع)
ماتشنه یک جرعه سخاوت هستیم
مشک تو هنوز آب دارد عباس(ع) !!
***
رمان - تراژدی
شبِ تبانیِ پنهانیِ (( قضا )) و (( قدر ))
شب قطارِ زمان روی ریل های خطر
صدای سُرفه ی خشدارِ ساعتی مسلول
( وَ چند قطره ی خون روی میز ، پنجره ، در )
قلم بلند شد و واژه ها ردیف شدند :
(( رُمان – تراژدیِ )) قتلِ یک ...، نَه ! چند نفر
تمامِ مغزِ نویسنده لب به لب از مرگ !
اُتاقِ خوابش لبریز از تب و بستر !
وَچند مرتبه کابوسِ شعله ، دود ، عطش !
وَ چند مرتبه هم آب و قرصِ خواب آور !
وَ روحِ (( تشنه )) ی او شمع شد ، زبانه گرفت
وَ شمع (( آب )) شد و مَرد سوخت تا آخر
وَ شعله شعله ، به متنِ رُمان رسید آتش
وسطر سطر رمان،واژه واژه خاکستر
به جُز سه چار خط از چند سطرِ پایانی
که می رسید به خون ، خیمه ، تیر ، نیزه ، سپر !
سپاهِ سبز : قداست ، دفاع ، عاطفه ، خیر !
سپاهِ قرمز: عصیان ، هجوم ، فاجعه ، شر !
عطش ( شبیه به یک جفت دست خون آلود )
کشیده بود تنِ هر چه تشنه را در بر
وَ ماه ( مَشک به دندان ) از آسمان اُفتاد
وَ مَشک ( مثلِ خودِ ماه ) پُر شد از خنجر
رسید متن به مردی که بینِ دستانش
گُلِ شکفته ی شش ماهه ، شد گلی پر پر
وَ بوسه زد به گلوگاهِ آسمان ، خورشید
( وَ فکر کرد به رازِ وصیّتِ مادر )
رُمان به اوجِ خودش می رسید ، جایی که
پرید و پر زد از آن جا پرنده ای بی
به خنده ، لشگر شیطان به گوش هم گفتند :
چه روز خوب و قشنگی ست ،گوش شیطان کر !
زمین مچاله شد آن لحظه که رسید به هم
سرِ بریده ی بابا و دامنِ دختر
وَ شب ، نمایشِ معکوسی از (( حقیقت )) و (( وهم ))
شبِ شیوعِ (( مسلمان )) و قحطیِ (( کافر ))
وَ روز ، روزِ عبث بود وساعتِ عصیان
وَ سال ، شصت و یکِ کُشتنِ حقوقِ بشر
رُمان به نیمه ... ، ولی ساعت از نفس اُفتاد
( وَ چند قطره ی خون روی میز ، پنجره ، در )
قلم ، شهید شد و خون مشکی اش ماسید
رُمان : تمام ، قلم : سوخت ، دود شد : دفتر .

